|
|
|
| شنبه نوزدهم فروردین 1391 حالا که " تو " را می یابم میان همین " اکنون " همین " حالا "
" گذشته " را می سوزانم به شوق " امدنت " و دست " روزگارم " را گره می زنم به دست " روزگارت " _ گرهی کور کور _ که دیگر نه " تو " و نه " من " نتواند بازش کند ! + کاش می شد اینگونه نوشت !
+
17:17 نويسنده Mari Mah
|
I couldn't say " Good bye " to You جمعه بیست و یکم بهمن 1390 دیگر حرفی از " تو " نخواهد بود من رفته ام ! به جایی که دیگر آشنا نیست و من " ترس" ــَم را ترساندم از ترسیدن و " رویا " ی کوچکم را رها کردم و دست آشناهای غریبم را فشردم و به " رویا" یـــم , سپردمشان ! و " چشم " هایم را دزیدم از آینه که دیگر تاب بی تابیشان را نداشت ... و حالم ... ؟! ... حــــام خوب است جز غم دوری " خودم "
+
0:12 نويسنده Mari Mah
|
شنبه هشتم بهمن 1390 آن روزها سرم را دوخته بودم به سردی سفیدی برفی پشت قاب بزرگ حیاط - همان آتلیه ۱ - ! با آنکه دیگر آنجا نبودیم ... اما آنجا مانده بودم ! گوشم هنوز با تو بود ...
"به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دل خوش کرده ای!؟ تکاندن برف، از شانه های آدم برفی؟ (گروس عبدالملکیان) "
دیگر نبودم ... مدت ها بود که نبودم ! دُرست از همان روزهایی که باز می گشتم ! و حالا پنجره هايي كه پشت تك تكشان غروب است هميشه ! ديگر صداي تو نيست كه بخواند ... و نيستم نه آنجا كه دور از آنجايي هم كه نبودم ! نیستم دیگر ... اما تو همیشه با من بودی ... تولدت مبارک !
+
11:8 نويسنده Mari Mah
|
جمعه هفتم بهمن 1390 بی گمان هر گز کسی چون من نکرد ! خویشتن را مایه ی آزار خویش ... " فرخزاد"
رویم را برمیگردانم سوی دیوار بسته ای ! تا به در و پنجره نپاشد, شوق آمدنت را, چشمانم !
+ دست می کشم ز آزار خویش ... " خداحافظ ... همین حالا " همین جا !
+
16:36 نويسنده Mari Mah
|
memories don't leave Me this days جمعه سی ام دی 1390 " بیا و بگذار بگذریم ! "
+ حرف ساده ایست که امر "گذشتنش" را به " ضم " خواند و ندید چه آتشی در من به پا شد آن زمان که این جمله را ... این امر " گذشتنش " را به " کسر " برایش گفته بودم ! تفاوتش بین " رفتن و نبودن " بود و " گذشتن و بخشیدن " او رفت و من بخشیدم !
+
15:56 نويسنده Mari Mah
|
جمعه سی ام دی 1390 اما مدت هاست حرفهایم را نگفته ام ... از آن تابستانی که این صدای بی وقفه کلامم را ربود ... دیگر هیچ نگفتم ! از رفتنم ! از تنها رفتنم هیچ نگفتم ! +و تو ماندی و دعای ماندنم ! +تو ماندی و پرسش نگاهی از رفتنم +تو بودی و هراس رفتنم +تو بودی و هزار دلهره +و تو بودی و وحشت از رفتنم ... و من اما رفتم و نماندم ! و دیگر باز نگشتم ! با آنکه هر بار به استقبالم آمدی ... دیگر آنکه از سفر باز می گشت ... من نبودم ! و حالا که آمده ام ( یا رفته ام ) ! باز هیچ نگفتم ... به تو ... +تو که صدایت ... تمام بغضت ... "بودنم " را فریاد زد ! +تو که دیگر تاب " بی تابیت " را نداشتم ! +تو که قصه از " رفتنم " را کوتاه خواندی و خط کشیدی بر "بودنم " ! +تو که برای " بازگشتم " مردد بودی ! +و تو که " بی تفاوت " از "بازگشتم" هیچ نگفتی ... به هیچکدامتان نگفتم که دیگر "نمی مانم " (یا که " بازنمیگردم " ) ! و حالا ... همین روزهایی که وصل میشود به همان تابستان نا تمام بی آنکه نخواهم "نمی دانم" چه بگویم برای +تو که چشم به راه آمدنم هستی +تو که شادمان از بودنم +و برای تو که بی خبر از بودن یا رفتنم حرفی از وحشت و سوالی از سر ترس نداری ...!
+
2:26 نويسنده Mari Mah
|
چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ضربــه آخــر را خدایمــ زد ، آن زمــان کــه برای رفتنــت استخــاره کردی و خوب آمــد ...
+حوصله فک کردن واسه نوشتن ندارم !کپی هستن اما حرف دلن !
+
14:3 نويسنده Mari Mah
|
دوشنبه پنجم دی 1390 حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست ... آشنايي با شور؟ و جدايي با درد؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور؟ ... من چه مي گويم ، آه با تو اكنون چه فراموشيها با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيهاست تو مپندار* كه خاموشي من هست برهان فراموشي من
* (بپندار) پ . ن : خـــــ ... ســتــــه ام !
+
10:15 نويسنده Mari Mah
|
جمعه دوم دی 1390 بگذار به واقعیت کوتاه مدتی باز گردم که " تو " در آن هستی نه آنکه بمانم در دراز مدت رویایی که سالهایی بی تو به جای تو برایم ماند ! گرچه این "رویاسالها" را قدر دانی نکرده ام ... که ندانم کیست صاحبش سالها به نام تو برایم مانده بودند بی آنکه رنگی از تو بر زندگیم بپاشند !
+
13:9 نويسنده Mari Mah
|
چهارشنبه نهم آذر 1390 گفتم : بروم ؟! گفت : بمان ... اینجا دور از آنجا و آنها بزرگ میشوی ... حالا می گویم !می شنوی؟! "اینجا یا آنجا ! دور از همه پیر شدم ..."
+
20:51 نويسنده Mari Mah
|
I just write for some days... just without feeling! سه شنبه یکم آذر 1390 زمستان است و می بافم راهی برای " آمدنت"
با کرکی که از دستم افتاد و قل خورد تا بی نهایتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...
+
17:21 نويسنده Mari Mah
|
سه شنبه یکم آذر 1390 به قول مریم !!!
هر بار ، هر هجایت هجومی از دل تنگیست!!!!
+
17:17 نويسنده Mari Mah
|
یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 هفت روز !
نهايت رفتن و اما بودن ! اما نمي دانم هفتاد روز ، يا كه هفت ماه يا كه هفتاد ماه ، يا كه هفت سال ... ويا ... يا هفتاد سال ... مي تواند نهايت بودن اما نبودن باشد !?
+
0:13 نويسنده Mari Mah
|
جمعه سیزدهم آبان 1390 دست هايت ...
خالي اند هنوز ـ گرچه باورم نمي شود هنوز ! ـ دستهاي ديگري ، كاش بودند كه دستهايم را بسپارم به باد كه بلرزند از سردي نگاهم به داشتنشان!
+
20:21 نويسنده Mari Mah
|
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390
+
22:38 نويسنده Mari Mah
|
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 با تو ام !
همشوون نزن ! گذاشتم ته نشين بشن اين خاطره هاي لامذهب ...
+
23:40 نويسنده Mari Mah
|
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
+
23:26 نويسنده Mari Mah
|
یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 حسرت
اميد گريز غريب خواب خنده ديدار تولد اشتياق خيال واقعيت تلخ شيرين آلزايمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!
+
23:22 نويسنده Mari Mah
|
I never can't be a Good Tailor پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 مدت هاست كه دل ِ تنگ من بر تن ِ دنياي بزرگ شده ات
نمي رود !
+
13:31 نويسنده Mari Mah
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 روزاي خاكستري ...
روزاي امن ِ من ! روزاي پنجره بزرگ و بارووني روزاي آرزوي كوه و چايي داغ داغ روزاي تموم نشدني ... دارن تمووم مي شن ! و چه خوبه كه اين روزا خالي از خواستن و خاطره ي يك " بودن " ند ! و تنها از آن ِ من و حياطي كوچك ، پشت پنجره اي بزرگند ! كه گاهي آسمانش را هديه مي دهم به " او " كه " دلش" مي گيرد از تنهايي ... ام !
+
13:26 نويسنده Mari Mah
|
I have somThinG to say but for mayBe someTime دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
يه چيزايي هست كه بايد بگم
به " تو" به "اون" به "اونا" به "خودمون" اما گفتنش واسه " تو" خيلي سخته! گفتنش ساده نيس واسه " اون" وقتش نيس به " اونا" بگم ! ولي گفتنش واسه " خودمون" ، راستش خيلي وقته ذهنمو درگير كرده ! اما اينكه چي بايد بگم يا اصلا بايد بگم يا نه !؟ سخته چرا كه مخاطب اين حرف " تو" هستي و " من " ! ادامه مطلب
+
2:29 نويسنده Mari Mah
|
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 گاهي آدمها ميرسند اما دير! گويي نرسيده اند خيلي وقت است در عذاي نبودنشان سياه پوشيده ايم و ديگر بودنشان بودن نيست باور مي خواهد ، ايمان مي خواهد كه هستند كه برگشته اند اما سياهي لباسمان را برتن احساس و عقل نيز پوشانده ايم ديگر دست عقل و احساس يكي ست ديگر شكي نيست به بودن يا نبودنشان همه پذيرفته اند كه رفته يقين يقين مي ماند و شك نمي كند و آنكه رفته با دل يا با اجبار سخت است كه بر خاك "بودنش " بنشانيمش سياه بر تنش كنيم و به خاك فراموشي بسپاريمش شيون كند و گلو از فريادي بخراشد كه بگويد زنده است برگشته و قصد ماندن دارد ! و چه سخت تر كه رفتنش كوتاه باشد و دل هاي ما بي بخشش ! كه نپذيريم گاهي حتي براي ماندن بايد رفت!
+
1:40 نويسنده Mari Mah
جمعه یازدهم شهریور 1390 دست خودم كه نيست !
دست خودش كه نيست! بي هوا همه چيز فراموش ميشود ! همه چيز همه چيز ... (i never need a friend ...) نه باورم نمي شود! بند كفش هايم را بست و خنديد (چرخيدم با چشمهايي باز) و ديگر نبود ... همه چيز خواب بود! حتي ... حتي چه بگويم كه از خواب بي خبري بيدار نشوم!؟ اشكهايم دو مي زند ومن مانده ام هنوز!و چه دور ... (بگذار بخواند !) چقدر "دل تنگي ام" بي مادر مانده، بي سر پناه ،بي آغوش! چيزي نگفتم و گلويم خراشي به قدر فريادي گوش خراش برداشته! سكوتم مرا آزرد و ديگر نيست كه كودك دروني را كه به دار آويخته ام را پايين بــِكشَد ! من مانده ام و حجمي به قدر "جان" كه نميدانم كشتمش يا كه پروازش دادم! (گرچه هردو براي تو يكيست و شايد براي او اما فرقش سنگيني تابوتيست كه به دوش كشيدم) و حجم سكوتي كه بر سرم آوار شد و همه از آن ِ تو بود ! بي هوا بيا كه ديگر هوايي براي بودن نيست و شايد ابتداي راه همين باشد ...
+
3:14 نويسنده Mari Mah
|
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 می دانی ! قصه ی من هم شد قصه ی کودکی که به ناگاه پیر شد! دویدم از پیش ! میان هزاران درخت لیمو ! هزاران دوچرخه ی قراضه ! هزاران کودک بازیگوش ! هزاران خنده ی بی سرپناه !
نیافتمش! نه ! نیافتمش ...
خودش را میان گریه های بی امان شب های بی انتها ! خودش را میان هجوم تنهایی گم کرده بود ! تا بیابمش! تا به آغوشش بکشم! تا میان شیون و زاریم ,ببوسمش ! ديگر نبود ! ديگر اين پير من , وداع گفته بود !
+
10:32 نويسنده Mari Mah
ابتداي اين پست جاي ديگري ست ! قايمش كرده ام ! شنبه چهاردهم خرداد 1390 راهی نیست جز بازی قایم باشکی که همان کودکی یادمان رفت بازی کنیم ! تنها بیا قانونمان را کمی بزرگانه تر انتخاب کنیم ! من پنهان می شوم و تو نیز " بی خیال " بازی کوچک دونفره مان به دنبال دیگری می گردی ... آغاز می کنیم ...
+ درست همین حالایی که تو هستی ، من هستم ديگر نمي شود زماني را يافت برای نیافتنمان ...
+
3:13 نويسنده Mari Mah
read !it is just for you!be sure پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 میدانی !؟ کاش بدانند چقدر خوشحالم کاش بدانند چقدر دلتنگم کاش بدانند چقدر دلم هوای بودنشان را کرده ، هوای کودکی دورمان! کاش بداند چقدر دلگیرم کاش بداند چقدر خسته ام ، از باور رویای سوخته ام !از نبودن "بودنش" ، از نبود رویایم ! کاش بدانی چقدر دورم از امروز و دیروزم ! کاش بدانی چقدر دلتنگ اکنون بودن " گذشته " ام ...
+
23:45 نويسنده Mari Mah
سه شنبه نهم فروردین 1390 اینکه هنوز نگرانت می شوم , نگرانم می کند!
+
20:3 نويسنده Mari Mah
دوشنبه هشتم فروردین 1390 " یک اشتباه و یک دهه در خود فروشدن با زهر خند آینه ها رو به رو شدن
این سهم یا سزای تو - اما جزای من است محکوم تا همیشه ی رازمگو شدن
حتا به رستخیز زبان وا نمی کنم آسوده باش نیست مرامم دورو شدن
ده سال با دروغ تو خوش بود حال من حالا چه سود میبری از راستگو شدن!؟ .... "
"محمد علی بهمنی "
+
13:29 نويسنده Mari Mah
سه شنبه هفدهم اسفند 1389 همه چیز از صدای چرخ های این ساک های تاره به دوران رسیده آغاز شد ... صدایش چیزی را در وجودم له می کرد ... نگاهم آویزان بسته شدن ساکش بود! تا به حال ندیده بودم چطور ساکش را می بندد! یعنی فرصتش نبود که یکجا زانو به بغل بنشینم و اینقدر دقیق بپاشم میان وسایلش! همیشه خودم هم درگیر بستن ساکم بودم ... همیشه همسفر بودیم !
" نمی دانی سفرت مرا به کجاها که سفر نداد ... "
+
14:30 نويسنده Mari Mah
یکشنبه هشتم اسفند 1389 نگاه خسته اکنونم آن روزها می خندید! هههههههههههههههههههههههههههههههههه! یادت هست؟! ... یادم نیست!
+
11:1 نويسنده Mari Mah
|